سکسی
جستجو در اين سايت
نقشه سايت
صفحه اصلی
انجمن ایران سکس
داستانهاي سکسي
فیلم سکسي
داستانهاي سکسي(English)
عکس سکسی ایرانی
امتیازدهی به عکسهای سکسی
سکسولوژي
خنده بازار
مکاتبه با ما
بايگاني
بابك و آتنا
همایون
منو خالم (قسمت سوم)
منو خالم (قسمت دوم)
منو خالم (قسمت اول)
زن عمو
دختر سرايدار
سحر و رئيسم (قسمت دوم)
سحر و رئيسم (قسمت اول)
نفیسه (قسمت دوم)
آرشیو کامل
رادیو ایران سکس
برای شنیدن رادیو روی کلیک کنید.
لينک هاي باحال
آلبوم عکس جديد
آلبوم عکسهای سکسی خنده دار
آلبوم عکسهای سکسی هنری
آرشيو عکسهاي گروه IranXIran
عبور از فيلتر
دوستيابي سکسي ايراني
دوستيابي سکسي خارجي
سايت مجاني-بدون محدوديت
Webmasters,Make Money
جوکهاي فارسي
لينکهای سکسی روز
Your Ad Here
بابك و آتنا
داستاني رو كه مي خواهم براتون تعريف كنم به اولين سكسه من با آتنا بر مي گرده. من بابك هستم 25 ساله و 11 ساله كه گيتار مي زنم. الان هم توي يكي از گروههاي شيراز به اسمه ... مشغول به نوازندگي هستم. نزديك خونه خواهرم اينا يه زني بود كه بخاطراعتياده شوهرش از اون جدا شده بود. شوهر بدبخت و كسخل هم چون آتنا رو خيلي دوست داشت حاضر شده بود كه خونه و ماشينشو رو به اسم آتنا كنه. آتنا از من 5 سال بزرگتر بود. خيلي خوشگل و با چشمهاي ابي و موهاي بلوند(رنگ كرده) و قدي...
ادامه داستان "بابك و آتنا"
Posted at November 09, 2005 - 02:44 AM
--------------------------------------------------------------------------------
همایون
نميتونستم حتي يک لحظه هم از فکرم بيرونش کنم و نميتونستم به خودم بقبولونم که دارم بهش فکر ميکنم. آخه من چرا بايد اون لحظه اونجا باشم؟ چرا؟ چرا دقيقاً همون لحظه؟ پسرم با دوستش اومدن خونمون و رفتن تو اتاق که مثلاً با هم درس بخونن. بايد اقرار کنم که از اين همايون خيلي خوشم ميومده. درسته که جاي مادرشم ولي يه جورايي پسر سکسي و خوشگليه و من خيلي از وقتا با خودم فکر ميکردم کاش جوون بودم و ميتونستم دلشو به دست بيارم. ميدونستم که شهرستانيه و به خاطر درس اومده تهران و تو يه مکانيکي هم...
ادامه داستان "همایون"
Posted at November 06, 2005 - 12:31 AM
--------------------------------------------------------------------------------
منو خالم (قسمت سوم)
شب که شد بدجوری کمر درد گرفته بودم و زود رفتم خوابیدم. پسر خالم که یه سال از من کوچیکتره ولی از نظر عقلی هیچی بارش نیست و احمقه یه ذره. منم گفتم از این موقعیت استفاده کنم و کاری کنم دو نفری مادرشو بگائییم. شب که اومد بخوابه گفتم یادته یه زمانی راجع به بچه دار شدنو اینجور چیزا با هم حرف میزدیم. گفتش آره یادمه. گفتم می خوای یه نفرو جور کنم که با هم بکنیمش. گفت مگه میتونی. گفتم آره به شرطه اینکه غیرتو اینجور چیزارو بذاری کنار. گفت حالا تو بگو کیه بعدا. گفتم تو کاریت...
ادامه داستان "منو خالم (قسمت سوم)"
Posted at November 05, 2005 - 06:49 AM
--------------------------------------------------------------------------------
منو خالم (قسمت دوم)
از حموم که اومدم بیرون رفتم پیشه خالم یه بوسش کردم و گفتم ممنون. گفت: دیگه از این خبرا نیست! تازه بلیزمم کثیف کردی. ما میدونستم که خوشش اومده. منم از اون لحظه رفتم پی یک نقشه درستو حسابی که بکنمش. پنجشنبه ها عموم با دوستاش میرفت کوه و این پنجشنبه هم پسر خالم امتحان داشت بعدشم کلاس باید میرفت. منم گفتم به خودم که اگه امروز نکنم دیگه نمیتونم!!! ساعت 6 بود که با خالم تنها شدم سریع پاشدم به کیرم اسپری زدم و رفتم یه خیار هم از تو یخچال ورداشتم و گذاشتم تو جیبم. رفتم تو اتاق...
ادامه داستان "منو خالم (قسمت دوم)"
Posted at November 05, 2005 - 06:41 AM
--------------------------------------------------------------------------------
منو خالم (قسمت اول)
تابستون بود و ما رفته بودیم شهرستان که یه سری به خانواده مادرم زده باشیم. اونجا من دوتا خاله و یه مادربزرگ دارم. یکی از خاله هام دوتا دختر کوچولو و اون یکی خالم یه دختره کوچیک و یه پسر داره که یه سال از من کوچیکتره. من وقتی میرم اونجا میرم خونه اون خالم که پسر داره و دخترخالم هم میره خونه اون خالم که با خواهرم و اون یکی دختر خاله هام بازی کنه. خالم یه زنه 35 سالس با یه کونه خیلی بزرگ و سینه های خیلی گنده. قدش ولی کوتاه. پسر خالم هفته ای دو روز...
ادامه داستان "منو خالم (قسمت اول)"
Posted at November 05, 2005 - 06:40 AM
--------------------------------------------------------------------------------
زن عمو
اون روز خونه مادر بزرگم داشتیم آش میپختیم. همه فامیل بودن. آش تا عصر طول کشید و بعدش بردیم بین درو همسایه پخش کردیم. من یه زن عمو دارم که یه پسر 9 ساله داره و شوهرش یه شب در میون شب کاره اون شب هم عموم شب کار بود. شب ساعت 1 بودش که قرار شد همه بریم خونه هامون منم قرار شد که این زن عمو و پسرشو ببرم بذارم خونشون .خونشون از خونه ما خیلی دور بود تقریبا ما غرب تهران بودیم و اونا شرق تهران. خیلبونا خلوت بود و ساعت 1:30 رسیدیم خونشون منم خیلی خسته...
ادامه داستان "زن عمو"
Posted at November 05, 2005 - 06:31 AM
--------------------------------------------------------------------------------
دختر سرايدار
من کلاس سوم دبيرستان بودم سرايدار مدرسه يک دختر داشت هم سن من خيلي خوشگل بود لاغر سفيد با موهاي بلوند . من و چند تا از دوستام چوندر تيم فوتبال مدرسه بوديم بعد از تمام شدن مدرسه تمرين فوتبال داشتيم اين دختر رو ميديديمو هميشه از خوشگلي اين به بچه هاي ديگه مي گفتيم هيچ کدوم حرف ما رو باور نميکردند.بگذريم من ودوستم هميشه موقع تمرين هواسمون به اين بود که اين برميگرده ببينيمش کم کم اون هم متوجه شده بود که ما ميپاييمش بعضي وقتا ميومد کنار زمين تمرين مارو ميديد تا اينکه يه بار جلوي در مدرسه...
ادامه داستان "دختر سرايدار"